تبليغاتX
باران

رویدادهای هفته گذشته در ایران بازتاب بسیار شگفت انگیزی در میان رسانه های خارجی، مردم کشورهای مختلف و همینطور ایرانیان ساکن خارج از کشور بر جا نهاده است که در زیر به تعدادی از آنها اشاره می کنم:

۱- به جرات می توان ادعا کرد که شبکه جهانی اینترنت به تصرف و در خدمت ایرانیان در آمده است. وبسایت گوگل تحریمهای خود را از ایرانیان بر داشت و در اقدامی تحسین برانگیز  مترجم فارسی را به نرم افزار ترجمه خود افزود به طریقی که فارسی زبانان می توانند به وسیله آن تمام اخبارها به زبانهای بیگانه را با زدن یک دکمه به فارسی ترجمه کنند. سایت فیس بوک به تمامی در اختیار کاربران ایرانی و مطالبشان قرار گرفته است. سایت تویتر که زمانی قرار بود محدودیتهایی را برای کاربران ایرانی اعمال کند، با افتخار اعلام می کند که به دلیل استفاده وسیع ایرانیان در روزهای جاری از آن و همینطور به دلیل شرایط خاص حاکم، تعمیرات خود را مدتی به تاخیر خواهد انداخت تا هیچ وقفه ای در استفاده کاربران ایرانی پیش نیاید. وبسایت پایریتس بی، لوگوی خود را در حمایت از ایرانیان به رنگ سبز در آورده است. سایت یوتیوب بسیترین مقدرا ویدیوهای بارگذاری شده را در طی چند وقت اخیر از ایران دریافت کرده است. مهمترین بخشهای خبری بزرگترین خبرگزاریهای جهان به اخبار ایران و پخش انواع ویدیوها و عکسهای گرفته شده از ایران اختصاص دارد و ... ایرانی ها در هفته گذشته دنیا را به تعجب و تحسین واداشتند. 

۲- ایرانیان خارج از کشور از اعتراضات مدنی و مسالمت آمیزی که در چارچوب قانون در ایران صورت گرفته است بسیار حمایت کرده اند.

اروپا: در شهرهای برلین، کلن، هامبورگ، وین، لندن و چندین و چند شهر دیگر مهم اروپا تجمعات بسیار بزرگی در حمایت از اعتراض مدنی مردم ایران انجام پذیرفته است.

آسیا: کوالالامپور مرکز تجمعات ایرانیان بوده است.

امریکا: در کانادا ونکوور و تورنتو تجمعات بسیار بزرگی از ایرانیان را شاهد بودند و در امریکا، بوستون، سان فرانسیسکو، لس آنجلس، ایرواین و .... شاهد ایرانیانی بودند که مشتاقانه به زبانهای فارسی و انگلیسی حمایت خود را از مردمان داخل کشور اعلام کردند. مدنی ترین نکته این اعتراضات آنکه در میان ایرانیان طرفداران همه کاندیداهای مخالف با رعایت حقوق هم اقدام به راهپیمایی کردند.

بحث ایران، بحث داغ مردم دنیاست. مردمی که بیشتر از هر زمان دیگری به دیده تحسین به ایرانیان می نگرند. شاید تصور این نکته دشوار باشد که دید مردم عادی به دلیل اتفاقات هفته گذشته تا چه مقدار نسبت به ایرانیان تغییر کرده است. به دلیل تبلیغات نادرست رسانه های غربی، ایرانیان ملتی ستیزه جو بودند، در حالیکه امروزه از ایرانیان به نام ملتی نامبرده می شود که در تلاش است تا به خواسته های انسانی خود در چارچوبی مسالمت آمیز دست یابد.

هدف از این نوشتار، تنها انعکاس کمی از حرارتی است که ملت ایران با آن جهان را به آتش کشیده است...

+ نوشته در  88/03/29ساعت 11  توسط | 

زمان ارسال این پست و تعداد محدود مخاطبان این وبسایت هم امکان هرگونه اثرگذاری را از آن می گیرد، با این وجود نمی توانم تاسف خود را از جو زدگی مجدد مردم ایران پنهان نسازم.

متاسفانه به نظر می رسد فضای تنگ و محدود چهار سال گذشته مردم را برای تغییر بیش از هر زمان دیگری مصمم کرده است، با این وجود باز هم دچار یک جوگیری تاریخی شده ایم که ما را از آن رهایی نیست.

شاید کمپین انتخاباتی مهندس موسوی جای مناسبی برای تخلیه انرژی میلیونها جوان نازنین ایرانی باشد اما قطعا براه انداختن موج انتخاباتی و استفاده (نا مناسب) از فضای بالنسبه آزاد انتخابات در مقابل تفکر و تعقل قرار خواهد گرفت.

آقای موسوی که به نظر می رسد کاندیدای پیشرو انتخابات ریاست جمهوری است تنها دو ماه و پس از یک سکوت طولانی بیست ساله -بیست سالی که مردم اتفاقات متعددی را پشت سر نهادند- دوباره وارد جریانات سیاسی شده است. این هم از عجایب ملت ماست که تنها با توجه به سابقه سه دهه پیش و با جوزدگی صرف به دنبال ایشان و احزاب شکست خورده اصلاحات به راه افتاده اند. گروهی که بدون ارائه برنامه آنچنانی تنها بر موج تمایلات مردم برای تغییر وضعیت فعلی سوار شده اند. در این میان من تاسف می خورم آنگاه که کسانی که خود را روشنفکران کرد معرفی می کنند از همان ابتدا و بدون طرح مطالبات و ... پشت سر ایشان قرار گرفته اند. اگر منصفانه بیندیشیم، موسوی هنوز به بسیاری از سوالات ما که از دغدغه های اصلی نیز به شمار می آیند پاسخ روشنی نداده است.

در سوی دیگر، مهدی کروبی قرار دارد. شیخی که نکته مثبتش آن است که ستاره نیست: کروبی فیلسوف نیست، شخصیت کاریزماتیکی هم ندارد. آنچه برای او می توانم بگویم کارنامه معلومش -چه خوب چه بد- است و تیمی بسیار قوی و برنامه ای بسیار دقیق که پشت سر وی قرار گرفته اند. کروبی چانه زن است و اهل لابی. لابی که قرار است در خدمت مردم باشد. به نظرم  اصلا اشکال ندارد که کروبی بسیار مشتاق رییس جمهور شدن است. مهم طریقتی است که کروبی انتخاب کرده است. تاسیس حزب و نهادهای مربوط به آن، تاسیس روزنامه، داشتن برنامه های حزبی و.. به طریقی که از همان ابتدا معلوم بود که حزب اعتماد ملی با جدیت در پی انتخابات مختلف و از جمله ریاست جمهوری است. این قضیه زمانی بیشتر خود را نشان می دهد که کروبی در زمان انتخابات با تیمی پر ستاره و برنامه ای بسیار دقیق وارد کارزار می شود.

به هر حال، تصمیم من آن است که بدون شتابزدگی و با توجه به برنامه های مترقی جناح کروبی، به وی رای بدهم هر چند که به نظر می رسد موسوی با اختلاف بسیاری همه رقیبان دیگر را از پیش بردارد.

+ نوشته در  88/03/22ساعت 9  توسط | 

چند سال پیش و همزمان با شکست اصلاحات خاتمی، یاس و نا امیدی مشهودی فضای جامعه را در بر گرفت. فرصت سوزیهای هشت ساله جناح اصلاح طلب در پی گیری مطالبات مردمی جهت ایجاد فضایی مناسبتر برای زندگی هر ایرانی، سرخوردگی شدیدی را در مردم و خصوصا طبقه جوان به وجود آورد چنانکه در طی چهار سال گذشته و به جز در تعداد انگشت شماری از دانشگاهها، فضای مرده ای حاکم شد که با اتمسفر پیش از آن دوران هیچ همخوانی نداشت. به نظر می رسید انرژی مردم تمام شده بود و مردم از پی گیری مطالبات خود خسته و در عین حال نا امید بودند. شدت و عمق این نا امیدی چنان بود که انتظار آن می رفت تا جامعه را مدت زمانی بسیار بیشتر از 4 سال،خوابی طولانی فرا گیرد. اما....

حواس بسیاری از خبرگزاریهای دنیا امروز متوجه ایران و ایرانیان است. رخدادهای انتخابات ایران در قسمت اصلی تحلیلهای سیاسی روز جهان قرار گرفته اند. ایرانیان خارج از کشور با دقت و وسواس جریانات داخلی را تعقیب می کنند و با وجود اختلاف زمانی، در ساعات مختلف شبانه روز به تماشا و تحلیل مناظره های کاندیداهای ریاست جمهوی می پردازند. مردم جهان در انتظار آنند که بدانند مردم ایران سرنوشت ریاست جمهوری را در چهار سال آینده به چه کسانی خواهند سپرد.

و اما از داخل ایران، حجم عظیم اخبار مربوط به انتخابات چنان فضا را پر کرده است که حتا مساوی تیم ملی در برابر کره شمالی و کاهش شانس ایران برای صعود به جام جهانی در رده خبرهای دست چندم قرار می گیرد. مقدار ویدیوهای مربوط به تجمعات مردم در حمایت از کاندیداها چنان فزونی گرفته اند که به سختی می شود همه آنها را نگاه کرد. تمامی روشنفکران داخل کشور برای ترغیب مردم به شرکت در انتخابات بسیج شده اند (دقت کنید در همین سقز خودمان رمضانزاده و تاجزاده سخنرانی کرده و علیرضا رجایی هم به زودی به سقز خواهد آمد-به نقل از وبلاگستان سقز-). اگر تصویرهای مربوط به تجمعات انتخاباتی تهران را دیده باشید متوجه خواهید شد که مردم از هر طبقه ای عزم خود را برای تغییر یا تثبیت جزم کرده اند. (متاسفانه ویدیو از شهرستانهای را کم یافتم.)

و من در این میان شادمان از اینکه، فضای مرگبار پیشین جای خود را به فضایی شاد و فعال داده است. امید که تلاشهای این ملت مسالمت جو، شیرین ترین زندگی های زمینی را نثارمان سازد.

+ نوشته در  88/03/18ساعت 5  توسط | 

دانشگاه کردستان و پیام نور سنندج درس دادم، تهران هم یکی دو جا به عبارتی کمک استاد (حل تمرین) بودم. همیشه رابطه ام با دانشجوها عالی بود و همیشه از همراهی باهاشون خیلی لذت بردم. به همین خاطر شک نداشتم که بهترین کاری که می تونم انجام بدم اینه که استاد دانشگاه بشم (به نظرم سخت ترین کار روی زمین معلم مدرسه ابتدایی بودنه، بعدش راهنمایی و بعدش دبیرستان اما خب دانشگاه خیلی راحت تره!). هر وقت هم کسی کنجکاوی می کرد که می خوام چکاره بشم ابایی نداشتم که علاقه ام رو به تحقیق و تدریس ابراز کنم.

اینجا رفتار استاد و شاگرد خیلی متفاوته. ترم اول هم که تو آزمایشگاه درس می دادم ارتباط برقرار کردن هم برام سخت بود. ضمن اینکه مطلقا از احترام استاد و شاگردی خبری نیست. معلم پیش ما محترم و تعلیم پیش ما مقدسه اما اینجا معلمی یک حرفه است مثل همه حرفه های دیگر. تطابق با دانشجویانی با فرهنگی کاملا متفاوت با این زبان دست و پا شکسته ای که ما حرف می زدیم کار خیلی سختی بود و هست، به همین خاطر مطمئن شده بودم که بعد از تحصیل ترجیح می دم در یک موسسه تحقیقاتی کار کنم تا اینکه وقتم رو با دانشجوهایی از جنس این جماعت سر کنم. کلا از تدریس زده شده بودم.

کم کم روشم رو عوض کردم و سعی کردم ارتباط بهتری با دانشجوها برقرار کنم. خیلی هم سعی می کردم که تا حد امکان آزمایشگاه کسل کننده نشه و روی چیزای بیخود اصرار نکنم، در عین حال وجدانم هم اجازه کم کاری نمی داد... ترم پیش ارزیابی که از من انجام شده بود بیشترین رشد رو نشان می داد. توی گزارش کارهای بچه ها هم می خوندم که خیلی ها از مقدار چیزایی که تو آزمایشگاه یاد می گیرن رضایت داشتن. با وجود فضای مایوس کننده کم کم داشتم نشانه های مثبتی رو می گرفتم.

امروز بعد از امتحان پایان ترم آزمایشگاه، یکی از دانشجوها اومد و گفت: تو معلم خیلی خوبی هستی، ممنون. اینو گفت و رفت. باور نمی کردم آزمایشگاه و نوع رفتار من باهاش انقدر براش مهم بوده باشه که به کاری که من تو آزمایشگاه انجام دادم فکر کنه و نمره بده. حسابی گرم شدم! دومی که باهاش میانه خیلی خوبی هم نداشتم، موقع رفتن گفت: خیلی این ترم برامون زحمت کشیدی، می خواستم ازت تشکر کنم! باورم نمی شد همچین چیزی گفته باشه. فکر می کردم هر وقت منو می بینه به این فکر می کنه که کی از شرم خلاص میشه!

این حرفها حسابی امیدوارم کردن. به نظر می رسه حتا اینجا هم میشه از درس دادن لذت برد...

****

پانوشت: نمی دونم چرا وقتی داشتم این متن رو می نوشتم صورت آقای سیدیان از خاطرم محو نمی شد. احساس می کنم خیلی چیزا از تجاربش داره که همه اش رو یه روزی، یه جایی به من یاد بده...

+ نوشته در  88/02/09ساعت 10  توسط | 
متن زیر ادامه ای بر نقد : دکتر حسابی و سفره هفت سین... است که از وبلاگ "بارباما" برداشته ام و آخرین مطلب از این سری خواهد بود. با این وجود از دید من بهترین متن را در نقد چنین پدیده هایی "احمد شریعتی" استاد فیزیک دانشگاه الزهرا تهران در آخرین شماره ماهنامه انجمن فیزیک ایران به رشته تحریر در آورده است که مانند تمام متنهای دیگر ایشان بدون غرض ورزی و بسیار علمی نوشته شده است.
*****
 
دکتر حسابی

یکی از پدیده های جامعه ی امروز ما، پدیده ای است به نام ایرج حسابی! ایرج حسابی فرزند "دکتر حسابی". من نمی دونم چرا جامعه ی فیزیک ایران روش "بی اهمیت شمردن" رو برای مقابله با این آدم انتخاب کرده، اون هم در حالی که این هی می ره توی صدا و سیما و دروغ ها و تخیلاتش رو تحویل مردم می ده و مردم هم باور می کنند، چون همیشه مردم ما دوست دارند یه قهرمان داشته باشند و بهش ببالند حالا می خواد تو وزنه برداری باشه یا فیزیک فرقی نمی کنه.
من سال هاست روند تدریجی رشد تخیلات این آقا رو دنبال می کنم. دیده ام که چند کتاب هم منتشر کرده پر از دروغ و موفق هم بوده در جلب مشتری. زمانی که "دکتر حسابی" زنده بود و در دوران بسیار پیری این آقا، پدر عزیز رو روانه ی تلوزیون و رادیو کرد و ایشان رو کرد پدر علم فیزیک ایران. بعد هم گفتند که ایشون یه نظریه ی مهم دارند با عنوان "نظریه ی بی نهایت بودن ذره". ما هم بچه مدرسه ای بودیم و در رویای فیزیک و قلبمون تپید که وای دکتر حسابی چقدر مهمه!  گفتند که یک بار هم اینشتین رو دیده و براش پای تخته توضیح داده و اینشتین هم تعریف کرده!!!! بعد ها فهمیدیم که اصلا نظریه ی مهمی نبوده و حتا مشکل داشته. اگر حسابی اهمیتی داره به خاطر نقشش در تاسیس دانشگاه تهرانه.
اما به تدریج پس از مرگ حسابی، تخیلات پسر عزیز اوج گرفت و من نمی دونم چرا کسی جلودارش نیست. پارسال شنیدم که گفته پدرم با اینشتین نظریه ای گذرونده!! اینقدر این آدم به کارش وارد هست که چیزی نگه که فیزیک پیشه های کشور یقه اش رو بگیرند. مثلا همین جمله اش: "نظریه گذروندن" یعنی چی؟ اگر می گفت نظریه دادند که همه اعتراض می کردند کدوم نظریه؟ اما ایشون اینقدر باهوش هستند که یه چیزی بگند که هم مردم رو گول بزنه و فکر کنند حسابی در حد و حدود اینشتین بوده، هم اگر فیزیک پیشه ها اعتراض کردند بگه منظورم اینه که کارش رو به ایشون نشون داده!!
 دو سال پیش روزنامه شرق مصاحبه ای از ایشون رو چاپ کرد. معلوم شد که به اسم تاسیس موزه ی حسابی و کارگاه اختراعات و ... کلی وام های کلان از بانک ها گرفته و بانک ها هم دیگه صداشون دراومده. ایشون هم در همون مصاحبه گفته بودند، این خیلی بده که در کشور ما چنین دانشمندی کم اهمیته و ... بودجه برای این کارها نمی دهند (نقل به مضمون). اینقدر از این حرف ها درباره ی پدرش به هم بافته که مردم هم کم کم باورشون شده که حسابی در پیشبرد فیزیک بسیار موثر بوده. یادمه یه بار با سامان رفته بودیم تو یه مدرسه در اطراف فردیس کرج برای دانش آموزها درباره ی فیزیک حرف بزنیم. سامان در بخشی از برنامه از بچه ها خواست اسم چند فیزیک دان (فیزیک پیشه) ی معاصر رو بگند. همه گفتند اینشتین!! بعد گفت اون که مال صد سال پیشه، جدیدها رو بگید. بعد، کلی از بچه ها گفتند: پروفسور حسابی!!  (حالا بحث استاده از واژه ی پروفسور در زبان فارسی باشه برای یه یادداشت دیگه)
چند روز پیش جملات جدید ایشون رو شنیدم. البته نقل قولی بود که یه نفر تو فامیل کرد. گفت در رادیو در مصاحبه ای با ایرج حسابی شنیده. این فامیل ما با افتخار می گفت: ایرج حسابی ار پدرش نقل کرده که آره ببین حسابی کی بوده. یه بار اینشتین موقع سال نو خونه ی حسابی بوده!!! بعد اینشتین گفته به به شما چه مراسمی دارید. حسابی براش ساز ایرانی هم زده و کلی از ساز ایرانی گفته. بعد حسابی نارنجی رو انداخته توی آب برای هفت سین و گفته ما جند هزار ساله که این کار رو می کنیم و نارنج کلی چرخ می زنه در آب، مثل زمین. بعد اینشتین گفته وای...! شما هزاران سال قبل از گالیله به همون نتیجه که گالیله گفته بود رسیدید!!!
کلی عصبانی شدم از شنیدن این روایت. دوستان فیزیک پیشه می گند هرچی به این آدم کمتر اهمیت بدی بهتره. اما من با این نظر مخالفم. این آدم شغلش (مثل پدر پسر شجاع)، "پسر پروفسور حسابی" است. راه گذرون رندگیش هم اینه که از خودش دروغ ببافه و هی بگه پدرم گفته و با بزرگ کردن پدرش خودش هم بزرگ بشه.
 من فکر می کنم جامعه ی فیزیک ما باید این آقا رو بزنه زمین، با هر سیاستی که می تونه. تا مردم ما باور نکنند که ما از باهوشترین مردمان دنیا نیستیم و فیزیک پیشه ی در حد اینشتین که هیچ، خیلی خیلی کمترش رو هم تقریبا نداشته ایم، نمی تونیم از توسعه حرف بزنیم. با این دروغ ها ارزش کار دانش پیشه هایی که با زحمت و تلاش زیاد دارند کار می کنند و کشورمون رو بالا می برند، شناخته نمی شه.  و البته مهمه که شناخته بشه چون  این مردم که می گم در حد دولتمردان و سیاست گذارانمون هم هست. جدای از این که اگر مردم رشد فکری و درک واقعی از علم پیدا کنند دیگه هر روز حرف از دانشمندان جوان نمی شه زد.


پ.ن: اگر متن خیلی لحن مودبانه ای نداره، از همه تون عذر می خوام. ولی به خاطر خود این موضوع چاره ی دیگه ای نداشتم، تازه این متن بارها ویرایش شده.

***

لینک: http://barbamama.persianblog.ir/post/155

+ نوشته در  88/02/06ساعت 7  توسط | 

 

 

مطلب زیر را از "یک لیوان چای داغ" گرفته ام. تاکید می کنم نیت از این بحثها نه برای به زیر سوال بردن خدمات روانشاد دکتر محمود حسابی که برای تنویر افکار عمومی و مبارزه با قهرمان سازی های دروغ و خالی از واقعیت -در جهت قلب واقعیت و برای سودجویی- است.

 

 افسانه حسابی

جست و جوی من در گوگل اسکالر به دنبال املاهای مختلف محمود حسابی چیز دندان‌گیری به بار نمی‌آورد. با این همه نظر دادن در مورد این‌که آیا حسابی شخصیت علمی مهمی داشته است را به دوستان فیزیک‌دان واگذار می‌کنم. (نیما جان؟). چیزهایی هم که ازش در خاطرات معاصرانش خوانده‌ام (مثلن خاطرات علی‌اکبر سیاسی) چندان مثبت نبوده است. با این همه مساله من شخص محمود حسابی نیست مساله من قشر تحصیل‌کرده‌ای است که به طرز خستگی‌ناپذیری افسانه‌ها یا اغراق‌هایی که در مورد او گفته می‌شود را برای بقیه ارسال می‌کند.

به عنوان مثال‌ (به خلاصه): وقتی دکتر حسابی کار خودش را به عنوان استاد در دانش‌گاه پرینستون شروع می‌کند (واقعن استاد پرینستون بوده؟) در کشوی میزش یک دسته چک سفید امضاء شده می‌یابد (دقت دارید که یکی از توهمات ثابت جامعه ایران این است که در غرب به استادان چک سفید می‌دهند) و فکر می‌کند که به اشتباه در آن‌جا جا مانده است. سعی می‌کند برگرداند و با این پاسخ مواجه می‌شود که نه این را این‌جا گذاشته‌ایم که اگر شما آخر هفته نیاز به وسیله‌ای داشتید لنگ نمانید!

من بارها این داستان مضحک را توسط ایمیل دریافت کرده‌ام و همیشه از خودم پرسیده‌ام که آیا ارسال‌کننده از خودش نپرسیده که؟
1) هر سازمانی برای هر فعالیتی بودجه مشخصی دارد. این منبع نامحدود برای حسابی از کجا آمده است؟
2) پژوهش‌گر داستان ما قرار بوده آخر هفته چه چیزی بخرد؟ میکروسکوپ اتمی یا شتاب‌دهنده؟ ظاهرا دانش‌گاه‌ها آخر هفته تعطیل هستند ولی بقالی دیوید و شرکا که در آن خیابان بغلی دانش‌گاه پرینستون که کافه‌های خوبی دارد (رجوع به پست قبل) حتمن آخر هفته‌ها از این جور وسایل می‌فروخته که حسابی می‌توانسته برود و بخرد. ضمن این‌که ظاهرن کارپردازی هم در کار نبوده است. خود محقق شخصن چک کشیده و با تامین‌کننده حساب می‌کرده است. گاهی وقت‌ها هم نسیه حساب می‌کرده است.
3) ...

حالا این روزها هم این ماجرای هفت‌سین حسابی خوراک سایت‌ها و ایمیل‌ها شده است که برای هر کسی که با گفتمان فکری و شکل بیان احساسات غربی‌ها (آن هم کسی مثل اینشتن با تربیت آلمانی - یهودی) آشنا باشد بسیار غیرقابل باور و ساختگی می‌نماید. در واقع عناصر این داستان کاملن در چارچوب شناختی-ارزشی-گفتاری فرهنگ ایرانی تدوین شده و بعد به شخصیت‌های غربی نسبت داده شده است. ولی در همین تعطیلات در ده‌ها سایت نقل شده و در ایمیل‌ها چرخیده است.

همان طور که گفتم مساله من انگیزه تولیدکننده این داستان‌ها نیست که کاملا قابل فهم است. افسوس عمیق من از جذابیت این داستان‌ها برای تحصیل‌کردگان جامعه ما است. آیا این نشانه کوچکی از کم‌بود علاقه/دست‌‌یابی به کتاب‌ها و مقالات اصیل و ضد افسردگی فکری (Anti Mind Numbness) در جامعه ما است و یا ضعف بنیادی تفکر انتقادی/تحلیلی بین قشر تحصیل‌کرده و یا نبود Role Model‌های به‌تر و واقعی‌تر برای رجوع کردن؟

پ.ن: نوشته سیما را در این مورد هم بخوانید.

پ.ن2: شاید لازم است مجددن روشن کنم که من نه قصد و نه صلاحیت نظر دادن در مورد شخص دکتر حسابی و عمل‌کردهای او را دارم. لطفا دوستان بحث را به این سمت نکشانند.

 

لینک مطلب:

http://chaay.ghoddusi.com/2009/04/post_966.html

+ نوشته در  88/02/01ساعت 10  توسط | 

به تازگی متن زیر در وبلاگهای ایرانی بحث و جدل بسیاری را به همراه داشته است. تصمیم داشتم در مورد آن به تفصیل بنویسم اما دیگران به خوبی این کار را کرده اند. بنابراین در قسمت اول این دروغ بزرگ را که به دورغ یا راست، به نزدیکان دکتر حسابی ارتباط می دهند می آورم و سپس به متنهایی که در نقد آن نوشته شده اند خواهم پرداخت.من اطمینان دارم روح مرحوم حسابی نیز از آنکه چنین غلوهایی در حق ایشان می شود ناخشنودند.

****

انیشتین سر سفره هفت سین پروفسور حسابی

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین 20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد."

آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت:   " وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است."

بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت" دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.

آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با "س" شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود. بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با "م" به نشانه ی جنبش، آینه با "آ" به نشانه ی یکرنگی، شمع با "ش" به نشانه ی فروغ زندگی و ... همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : "ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"

خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.

خاطرات مهندس ایرج حسابی

برگرفته از : http://www.kanoon-ertebatat-javan.mihanblog.com/post/12

+ نوشته در  88/01/29ساعت 4  توسط | 

به وسیله یکی از وبسایتها می شود برنامه های ایران را دید. با داشتن خاطره های خوشی که از سریالهای قبلی مدیری داشتم به تماشای آخرین کار او "مرد دو هزار چهره" نشستم اما این سریال بسیار سریعتر از آنکه تصور می کردم حوصله ام را سر برد و از دیدن سریال طنز ایرانی نا امیدم کرد.

 برای مدیری و نویسندگان سریال وقت مردم مطلقا ارزشی ندارد. سریال مملو از صحنات کشداری است که جز افزودن بر زمان پخش هیچ توجیهی برای دیدن آنها وجود ندارد. هر  قسمت جدید با نمایش حدود ۵ دقیقه!!! از قسمت پیشین شروع می شود. آخر همه قسمتها مملو از لوده بازیهای بی مزه بازیکنان سریال است که کمترین کنترلی بر رفتار خود در چنین فضای حرفه ای- یا شاید به ظاهر حرفه ای- ندارند. (با فیلمهای جکی چان مقایسه کنید، هیچکدام از صحناتی که در آخر فیلم از خنده یا اشتباه بازیگران می بینید با موارد مبتذل سریال مدیری قابل مقایسه نیست). ماحصل سریالی ۱۳ قسمتی است که به جرات می توان گفت مجموعا حتا ۴۰ دقیقه هم سرگرم کننده نیست.  

مدیری در زمانی که سالی یک سریال ۱۳ قسمتی می سازد بهانه ای برای کیفیت بسیار پایین تولیدش ندارد. متاسفانه فضای سریالهای مدیری این تصور را برای بیننده به وجود می آورد که عده ای از رفقای قدیمی قرار است هر سال به بهانه ای گرد هم آیند و برای مردم سریال بسازند تا هم پولی در آورده و هم مدتی را با دیگران گذرانده باشند.

در روزگاری که بیننده تلویزیونی صدها کانال برای انتخاب در اختیار دارد و تولیدکنندگان برنامه های تلویزیونی در فضای رقابتی بسیار شدید از تمام ابزار موجود برای جذب بیننده استفاده می کنند، سریال مهران مدیری برنامه ای ضعیف و ناتوان در جذب مخاطب امروزی می نمایاند که روز به روز بر سطح توقعاتش می افزاید. یکی از دلایل کیفیت نازل این سریال، عدم وجود فضای رقابتی در ساخت چنین برنامه هایی است که تماشاگران آن را طیف وسیعی از اقشار مختلف مردم تشکیل می دهند.

+ نوشته در  88/01/26ساعت 12  توسط | 

حتما مطلع شده اید که در ادامه حمله به کشتیهای تجاری در نزدیکیهای سواحل سومالی یک کشتی تجاری امریکایی به گروگان گرفته می شود که پس از مدتی با تلاش خدمه، کشتی از دزدان بازپس گرفته می شود اما کاپیتان کشتی به اسارت چهار دزد دریایی در می آید که با استفاده از قایق نجات اقدام به فرار می کنند.

قایق نجات حامل چهار دزد دریایی به همراه کاپیتن امریکایی چهار روز بر روی آب شناور می ماند و در این حین عملیات نجات برای نجات جان کاپیتان فلپس از هر جهت شروع می شود. مقامات سیاسی امریکا اولین و تنها اولویت را نجات جان کاپیتان فلپس قلمداد می کنند. متخصصان با آدم ربایان وارد مذاکره می شوند و اطلاع می دهند که آدم ربایان درخواست باج دومیلیون دلاری را مطرح کرده اند. دو ناو جنگی امریکا برای کمک و پشتیبانی به خلیج عدن گسیل و نیروهای عملیات ویژه ارتش امریکا به منطقه اعزام می شوند.

به خاطر پوشش ویژه خبری کاپیتان فلپس -که برای نجات جان خدمه خود را در اختیار آدم ربایان قرار می دهد و ضمنا یکبار اقدام به فرار ناموفق می کند- به قهرمان هفته اخیر امریکاییها تبدیل شده است. خبرنگاران از شهر محل زندگی، خانواده و فرزرندان و همسایه های کاپیتان گزارش تهیه می کنند و به سراسر دنیا ارسال می دارند. حزب جمهوریخواه اصرار دارد این اتفاق و نوع برخورد دولت اوباما با آن را یک آزمایش مهم برای دولت قلمداد کند. در بعضی از برنامه های فاکس نیوز مهمان برنامه "عربده" می کشد که دولت باید به جای مذاکره و ... دست به اقدام عملی بزند (این جمهوری خواهان هنوز هم از ریاست جمهوری اوباما، انزوای خودشان و محبوبیت رییس جمهور دموکرات بسیار خشمگینند). عقلای امریکایی این مساله را کاملا فراجناحی و مسئولیت مبارزه با آن را در عهده ارتش می دانند.

مذاکره کنندگان به این نتیجه می رسند که آدم ربایان که امکان تماس با دوستان خود را از دست داده و مقدار ذخیره آب و غذایشان هم رو به اتمام است سر سازش ندارند. در حالیکه شرایط لحظه به لحظه حساستر و فشار افکار عمومی رو به تزاید است نیروی عملیات ویژه خود را در شب به قایق نزدیک می کند و حدود ۲۴ ساعت در موضع خود باقی می مانند و منتظر کوچکترین اشتباه آدم ربایان سومالیایی به انتظار می نشینند. (قایقهای نجات از شمایل متفاوتی به نسبت تصوری که ما از قایق معمولی داریم برخوردارند.) با باز شدن در قایق نجات سه تن از دزدان دریایی همزمان از ناحیه سر مورد اصابت قرار میگیرند و نفر چهارم به اسارت در می آید. بدین ترتیب ماجرایی که چندین شب و روز از برنامه های مختلف تلویزیونی را به خود اختصاص داده بود با نجات حجان کاپیتان فلپس پایان می پذیرد. در این میان و به نقل از رسانه ها، سخت ترین لحظات را دوست کاپیتان فلپس گذرانده است که فرماندهی عملیات نجات را بر عهده داشته و اجازه حمله به کشتی دزدان دریایی را صادر کرده است .

هنگام نقل خبر، شادی مجریان تلویزیونی هویداست که این نجات را  هدیه ای از جانب خدا به خانواده کاپیتن در روز عید پاک (امروز) می شمارند.

و من در این میان به این می اندیشم که چه کسی غصه آن چند مرد سومالیایی را خواهد خورد که فقیر به دنیا آمدند، محروم زندگی کردند و با بدبختی از دنیا رفتند...

+ نوشته در  88/01/24ساعت 3  توسط |