تبليغاتX
باران

بدون مقدمه بگویم از اینکه نظرات خود را در اینجا مطرح کنید بسیار خوشحال می شوم. این مساله دو عیب مرا می پوشاند:

۱- اعتماد به نفس زیادی: بعضی وقتها فکر می کنم مطالبی که می نویسم چنان بدون نقص و کامل اند که دیگران نیازی به تکمیل آن نمی بینند. حاصل بادی است که به غبغب می اندازم. 

۲- فقدان خودباوری: آن قدر بی ربط می نویسم و مهمل می بافم که دیگران از شفای من قطع امید کرده و مطمئن اند اگر کتاب هم بنویسند مرا درمان نخواهد کرد. اینگونه است که دچار کمبود خودباوری می شوم.

پس لطفا برای حفظ سلامت روان من هم که شده از ایده هایتان بی نصیبم نگذارید. ضمن آنکه می خواهم اشاره کنم کامنت گذاشتن در این وبلاگ به این سادگیها هم نیست چرا که برای آن قوانینی وضع کرده ام! چنانچه در نظرات به کسی توهین شود یا نظر داده شده مطلقا ارتباطی با مطلب ارائه شده نداشته باشد حذف خواهد شد چرا که میان آزادی بیان و "هر چه می خواهد دل تنگت بگو" تفاوتهایی قائلم.

این وبلاگ عرصه ای است برای من برای بازگویی تجربیاتم و دلیل آن دِین بزرگی است که مردمم به گردنم دارند. جویباری است کوچک در مقابل دریای مهربانی آنانی که در جوارشان بزرگ شده ام و گرد و خاک زحمات یزرگ شدنم و اشتباهات بزرگ و کوچکم از کودکی تا کنون بر عمر آنان نشسته است. خیلی وقتها می خواهم برای همه بنویسم به مانند اسم وبلاگ که باران است و باید بدون قید بر همه ببارد اما عشقم به سرزمین مادری به طرز محسوسی دایره کوچک افکارم را به سمت و سوی سقز و کردستان سوق می دهد؛ به مزاح با خود می اندیشیدم شاید معقولتر باشد نام این وبلاگ را به "باران در سقز"!! تغییر دهم که هر چه رحمت است برایتان آرزو را دارم.

کلام آخر آنکه، چنانچه سوالی هست که شاید پاسخی نزد من بیابد، بر من منت بگذارید و مطرح کنید. نه آنکه از خود چیزی داشته باشم نه! که چون سگ اصحاب کهف در پی مردمان شده ام و آرزوی مردم شدن دارم.

شاد باشید.


+ نوشته در  87/02/31ساعت 22  توسط | 

توجه بفرمایید: اگر تاکنون مبادرت به درج نظر کرده اید اما بلاگفا به شما پیغام خطا می دهد، لطفا به بنده با ای-میل s.shafei@gmail.com اطلاع دهید. ممکن است با شیطنت عده ای  IP شما مسدود شده باشد یا بلاگفا دچار اشکال شده باشد که هر دو مساله قابل پیگیری است.

***

به حال و روز تیم استقلال که می نگرم، به چرخه ای از آزمون و خطاهای مدیریت ایرانی بر می خورم، که حاصل آن جز در مقاطعی کوتاه غیر از شکست و نا امیدی نبوده است؛ چنانکه به نظر می رسد اگر خداوند در همان بدو تولد عده ای را ذاتا استقلالی و عده دیگر را پرسپولیسی نمی آفرید، این تیم مدتها بود خیل هواداران خود را از دست داده بود!

مطمئنا حافظه آن قدر یاری می کند تا سال گذشته را به یاد بیاورید: باند ناصر حجازی با دبدبه و کبکبه، روی دوش هزاران هوادار سکان هدایت تیم استقلال را بر عهده گرفتند و از سرپرست تا آبدارچی باشگاه را تغییر دادند. از همان روزهای اول فتح الله زاده و ناصر حجازی، شاد و شنگولُ دست در دست هم قول قهرمانی دادند و از انجام کارهای بنیادین سخن گفتند، غافل از آنکه دنیایی که بر مراد آنها می گشت ۱۰ سال پیش به پایان رسیده بود.

و امسال: باند امیر قلعه نوعی با بیرون انداختن تمام افراد قبلی حتا پست معاونت مدیر عاملی را نیز تغییر دادند، اینان هم باز روی دوش مردم به باشگاه بازگشتند و جالب آنکه قول قهرمانی در جام حذفی را هم داده اند که چنین می کنند و چنان. همان مربی که با زشت ترین الفاظ ممکن منتقدانش را می راند و اشتباهات فاحشش را به زمین و زمان می بندد. 

و در این میان تنها فتح الله زاده مدیرعامل باشگاه استقلال است که با دکترای کذاییش از باکوی آذربایجان، هرچه نیاموخته باشد، ماندن و ماندن در هر شرایط را به خوبی یاد گرفته است. به نظر می رسد همگان در حال حاضر تقصیرات را متوجه حجازی یا کریمی کرده اند، حال آنکه آیا کسی از خود پرسید که نقش جناب فتح الله زاده که همه این انتصابات را بر عهده داشت چه بوده است؟

 در مورد حجازی به یاد داریم که با دست خالی استقلال را از دسته سوم به لیگ دسته یک آورد و آنجا قهرمان کرد. اما اشتباهات متعدد حجازی که ناز و اداهایش در این اواخر حتا با پستانک فتح الله زاده و نازکشی های او هم تمامی نداشت، استقلال را به چنان روزی انداخته است که شاید تا سالها هواداران این تیم تقاص آن را پس بدهند.

به راستی، تعداد مدیرانی که حاضرند کرده اشتباه خود را بپذیرند، به تعداد انگشتان دست می رسند؟

و اما ما... آیا ما حق کف زدن برای امسال قلعه نوعی ها را داریم  که بهترین تیم تاریخ فوتبال ایران را به افتضاح کشاند و با فوق سو مدیریتش در سازمان فوتبال استقلال- که تنها برای تحکیم قدرت عده ای بنا شده بود- مانع حضور این تیم در جام قهرمانان باشگاههای آسیا شد و استقلال را از صدها هزار دلار درآمد محروم کرد؟

براستی، ما که فتح الله زاده ها و حجازی ها و قلعه نوعی ها را بر روی دوش خود می کشیم، چقدر در بازی قدرت آنها شریکیم؟  آیا اصولا ما هم برای آنها اهمیتی داریم؟

پانوشت: من نه طرفدار استقلال و نه طرفدار پرسپولیسم. این را صادقانه می گویم، چرا که سالهاست از بازیکنان بی تربیت و بعضا فاسد گرفته تا سوء مدیریت حاکم بر آنها به ستوه آمده ام. من تنها غصه جوانکی را می خورم که همه شوق، هیجان و آرزویش با ساقهای بی تفاوت بازیکنان این تیمها به هوا میرود و دیگر باز نمی گردد. همان بازیکنانی که بنابر آمار رسمی کمترینشان روزی ۲۰۰ هزار تومان درآمد دارند.

+ نوشته در  87/02/31ساعت 14  توسط | 

در همایش فیزیک دانش آموزی، سال ۱۳۷۶ که به همت پاره ای از اساتید فیزیک سقزـ و به خصوص جناب آقای سیدیان ـ برگزار شد با مطلبی تحت عنوان "انرژی ناشناخته" شرکت کرده بودم. سن و سال دبیرستانی و لذت آنکه مورد توجه عده زیادی خصوصا دختران هم سن و سالت قرار بگیری مرا بر آن داشت تا به هر طریق ممکن مطالعاتی را که در مورد هیپنوتیزم داشتم به فیزیک ربط بدهم. کتابهای مختلف را بگردم و تا حد امکان سعی کنم با جملاتی که شنونده را کنجکاو می کند مطلب خود را بیارایم. به هر نذر و نیازی بود مقاله! بنده پذیرفته شد و جالبتر آنکه در برنامه همایش هم به عنوان اولین مقاله برای قرائت گنجانده شد. یعنی بعد از مراسم افتتاحیه و هنگامیکه همه از رئیس آموزش و پرورش گرفته تا اساتید فیزیک و شیمی و چهره های شناخته شده شهر، همه حضور داشتند. اگر فکر می کنید دستپاچه شدم سخت در اشتباهید. اتفاقا به نظر من بهترین زمان همان موقع بود. این همه اشخاص مهم و دخترهای دانشمند ندیده؛ فقط کافی بود پات به بالای سن برسه تا بعد از مراسم تا مدتها مورد نگاههای پر لطف مردم! باشی. بهترین لباسهام رو پوشیدم (باور نمی کنید هنوز هم عکسهاش هست)، یکی دو بیت شعر حافظ به ابتدای مقاله اضافه کردم. فکر می کنم هنوزم یادمه

"عکس روی تو چو در آینه جام افتاد           عارف از خنده می در طمع خام افتاد

این همه عکس می و نقش مخالف که نمود          یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد

با عرض سلام و ادب خدمت اربابان علم و دانش و ......."

در پایان هم که تشویق بود و تشویق. فکر می کنم نوبل هم که ببرم دوباره آنقدر احساس غرور نکنم. زیردستی که از آقای سیدیان به عنوان یادبود همایش گرفتم، هنوز هم همراه همیشگی من است. قبل از سخنرانی من مهمان برنامه که از تهران آمده بود سخنرانی داشت. دکتراشو تو فیزیک گرفته بود و همه جا پیچیده بود که قراره به همایش سر بزنه. برای همه ما که دبیرستان نمونه داشتیم درس می خوندیم دکترا گرفتن تحقق تمام رویاهامون بود. همه بیقرار بودیم ببینیمش. باور کنید بیقرار بودیم. شاید حسودیمون هم می شد. یه حسودی فرویدی! نکنه به اون بیشتر توجه کنند!

اومد، سخنرانی مختصری کرد، نه حرفهای قلمبه زد، نه نصیحت کرد، نه عشوه های مستانه سر داد... هیچ! کوتاه گفت، بی پیرایه سخن سرداد، هیچگاه از خودش چهره یک قهرمان رو نشون نداد، چیزی که مردم در انتظارش بودند اما مردم فریبی نکرد! آخر سر دست اساتیدشو بوسید و رفت نشست. با وجودیکه ۸۰ درصد حواس جمع به ایشان بود حتا یکبار هم رفتاری متفاوت از بقیه بروز نداد.

مشکل اصلی اینجا شروع شد که در جلسه پرسش و پاسخ در جواب یک سوال گفته بود که مسائلی که من مطرح کرده بودم از لحاظ علمی ثابت شده نیستند. در نظر من کفر گفته بود! ۱۰ سال طول کشید تا بفهمم حق با او بود....

شاید اگر اونروز ذره ای خودنمایی می کرد همه بهش فکر می کردیم و از قهرمان! تحصیل کرده شهرمون حرف می زدیم. اما برای مدت خیلی کوتاهی... و بعد فراموش می شد....

***

وقتی به فیزیک خوان شدنم فکر می کنم، تاثیر اشخاص رو از علاقه شخصی بسیار بیشتر می بینم. یکی از این افراد "بهروز فاتح" است. عزیزی که تنها یکبار دیدمش....

+ نوشته در  87/02/25ساعت 23  توسط | 

وبسایت زیر از بهترین مکانها برای اطلاع یافتن درباره اخبار مربوط به تکنولوژی است  که توسط دانشگاه MIT اداره می شود:  http://www.technologyreview.com/index.aspx با مراجعه به این وبسایت از جدیدترین اتفاقات دنیای فن آوری مطلع می شوید. ضمنا چنانچه ثبت نام کنید (Register) اخبار جدید به ایمیل شما ارسال می شود.

+ نوشته در  87/02/24ساعت 11  توسط | 
شعر پایین، نوشته عمویم حسن شافعی، در مدح سقز و از اشعار مورد علاقه من است. 

  
      
  
ئه ی سه قـز چه ن خۆشه سه يـری ديمه نی ده شـتـوو چيات 
 
             
خـێـوه تی  به زمي دڵانه باغ و گـوڵـزار و گـيات

        
بێ شـکـه سه رتـۆپـی  کـۆڕن لاوی بێ ڕه نگ و ڕيات
 
هـه ق که دڵ وێـران ئـه که ن سـيمـيـن ڕوخاني مـوو سـيات
 
   
قـيـبله گای خاوه ن دڵانه سه ر تـه پـی ماڵانی تـۆ
                                                    
 
                               
پـێـم به هه شـته پارکی شار و ساحيلی و بـلـواره که ت
 
فـه رشی ڕازاوه ی گـوڵانه ديـمه نی کـۆساره که ت
 
                   
لام وه کـوو ئاسکی نـزاره کـيـژی گـوڵ ڕوخساره که ت
 
سه د به هاری شه رمه زاره چـيـمه ن و گـوڵـزاره که ت
 
 
ئه شکی ديده ی ئاشـقانه ، ده نکه که ی بارانی تـۆ  
                                      
 
ئه ی سه قـز موڵکی فـه ره نگي خاکی بێ قـه دره له لات

 
شـۆڕه باغـی بابلی بێ نـرخه لای دار وو گه ڵات

                               
شه رمه زاری شه وقی تـۆيه خۆری بێ وێـنه ی وڵات
 
هـه ر له کانی ئاشـقان، تا پـردی سه ر چـۆم و قـه ڵات
 
 
به رگی نه رمی پـه ڕ نـيـانه خاکه که ی کـۆڵانی تـۆ 
      
 
                                
خاکی زێـڕت مه رهـه مي جه رگی بـريـنـداری مـنه
 
ناوی خۆشـت شـه معی ڕووناکی شه وی تاری منه
 
ئه ی سه قـز خاوه ن دڵـێکـم ، مه دحی تـۆ کاری منه
 
شاهـيدم هه ڵـبه ست و شـيعـر و ويـردی شه وگاری منه
 
  
پـێـم شـنه ی خۆشی به يانه ، سـۆزه که ی زريانی تـۆ

+ نوشته در  87/02/15ساعت 15  توسط | 

هر بار که به وبلاگ فکر می کنم تمام دلمشغولیهایی که به خاطرشون شروع به نوشتن کردم به سراغم میان. اینم یکی از اوناست:

در کشور ما به دلایل متعدد بخش نظری بسیار جلوتر از بخش تجربی فیزیک در حال توسعه است. متاسفانه قسمتی از دانش هم که مربوط به پیشرفت جامعه می شود در بخش تجربی موضوع پنهان است؛ چرا که این بخش تجربی فیزیک است که می تواند با اتصال به صنعت باعث رشد و تحول شود. همانطور که اشاره کردم این بخش در کشور ما به غایت ضعیف است. به همین دلیل هیچگاه نمی توانم باور کنم افزایش تعداد مقاله های چاپ شده کشور در مجلات علمی باعث رشد جامعه علمی کشور می شود؛ که این رشد ناخودآگاه و خودآگاه به بدنه جامعه تزریق می شود. در حالیکه ما شاهد چنین اثری نیستیم.

مقطع کارشناسی ارشد را بر روی موضوعاتی مانند "کیهانشناسی" گذراندم اما در حال حاضر به این باور رسیده ام که ۹۰ تا ۹۵ درصد از جمعیت علمی یک کشور باید زمان و توانایی خود را بر سر موضوعاتی که مستقیما با جهان بیرون در ارتباط است بگذرانند. به اموراتی که با تولید مستقیم ثروت برای یک جامعه در ارتباط است بپردازند و از این طریق باعث شکوفایی و پویایی شوند.

بماند که نفس انجام تحقیقات تجربی در ایران در حکم  پس دادن کفاره گناهان در این دنیا را دارد.

این مطلب ادامه خواهد داشت...

 

+ نوشته در  87/02/09ساعت 15  توسط | 

در مورد رده بندی دانشگاهها به دو سایت زیر می توانید نگاهی بیندازید:

http://www.webometrics.info/top4000.asp

http://colleges.usnews.rankingsandreviews.com/usnews/edu/college/rankings/brief/t1natudoc_brief.php

اگر به این دو لیست به صورت مقایسه ای نگاه کنید متوجه خواهید شد که رده بندی دانشگاهها با هم تفاوت نسبتا فاحشی دارند! دلیل امر یکی آنکه معیارهای انتخاب متفاوت است. دلیل دوم لابی هایی است که دانشگاهها با مراکز مختلف دارند. برای مثال در یکی از رده بندیها دانشگاه پرینستون که همواره در مکان اول تا پنجم برترینها قرار می گیرد مکان ۳۵ را به خود اختصاص داده بود! به عنوان مثالی دیگر همین حالا حاضرم تضمین بدهم چنانچه مثلا روابط امریکا با ایران از لحاظ سیاسی بهبود یابد رده بندی دانشگاههای ایرانی نیز ترقی محسوسی خواهد کرد! راستش قدرتمندان از هر ابزاری برای ضعیف جلوه دادن حریف خود استفاده می کنند.

اما در مورد مفهوم دانشگاه؛ در فرصت مناسب در مورد کارکرد دانشگاه و فعالیتهای مختلفی که انجام می دهد بیشتر خواهم نوشت. به عبارتی، می خواهم نگاهی به تفاوتهای  کارکردی دانشگاههای داخل و خارج از کشور بیندازم.... 

+ نوشته در  87/02/08ساعت 23  توسط | 

چند وقت پیش کتاب "اینشتن و شاعر" را خواندم. برای کتاب معرفی نامه ای نوشتم و به چند تن از دوستان تقدیم کردم. متن زیر همان معرفی کتاب است:

                                                  

همواره، رازِ ماندگاری اینشتن را به خاطر توانایی ِ فوق العاده اش در ارائه ی نظریه فیزیکی ِ نسبیت می دانستم و گمان می بردم این نظریه چنان مردم را در حیرت فرو برده است که باقیِ گفته های واضعِ این نظریه نیز به راحتی بر وجود مردم می نشیند و آنان را جذب خود می نماید. جذبه ی این بزرگ مرد ِ عالم تفکر در حدی است که با شنیدن واژه هایی چون هوش، نبوغ، خلاقیت و ... به یاد وی می افتیم و قیافه اینشتن در اکثر مکانهای عمومی، آیکونی است نماینده ی نبوغ. ریچارد فاینمن برنده جایزه نوبل فیزیک در وصف اینشتن می گوید اگر روزی قرار شود تا کسی از مردمان زمین برای صحبت با آنان که از سیاره و دنیایی دیگر می آیند انتخاب شود آن شخص یقیناً اینشتن خواهد بود....

        این طرز تلقی وجود داشت تا آن که در گردش در یک کتابفروشی به کتابی برخوردم به نام " اینشتن و شاعر" که مجموعه ی گفتگوهای یک دانشمند آلمانی با اینشتن در چهار دوره ی زمانی متفاوت است. این کتاب گنجی است مملو از سخنان ناب که هر کدامش می تواند سرمشق انسان و انسانیت قرار گیرد....شاید به عبارتی بتوان گفت که ناب ترین و انسانی ترین اندیشه های نوع بشر را می توان در اندیشه ی اینشتن دید. برای نمونه وی می گوید:"تجربه من این است که هر گاه ذهنیت آدمی به اهداف ملی و رژه های نظامی گرایش یافت، خبر از فساد و تباهی می آید و خبر ار آمادگی ذهنی برای ارتکاب وحشیانه ترین اعمال ِ ضد بشری به قصد توجیه اهدافی که برای خویش برگزیده است. " وی رسالت دانشجویان هنر و علوم را در این می داند که شهروندان ِ دنیا بشوند و در مورد قانون گذارِ جهان هستی می گوید:"برای من خدا یک راز است ولی یک رازِ قابل فهم. در برابر قوانین طبیعت تنها احساسی که به من دست می دهد احساس بهت و حیرت است. قانونِ بدون قانونگذار وجود ندارد ولی...". وی مهمترین وظیفه ی روح را آزاد ساختن انسان، از من ِ او میداند و ایمان دارد که زیستن ِ به خاطرِ دیگران است که به زندگی ارزش می بخشد.

اینشتن با این بیان که "فکر می کنم که من آدمی مذهبی هستم و هیچکس هم نخواهد توانست مرا قانع کند که دنیای ما می تواند بدون اخلاقیات به حیات خود ادامه دهد. ولی داعیه ها ی قدرت را نمی توانم بدون احتیاط و تفکر بپذیرم. در ذات هر آدمیزاده ای نوعی غریزه ی عارفانه برای ادراک بهتر موجودیت خودش وجود دارد... من معتقدم حیثیت و شرافت آدمی وابسته به عضویت در این کلیسا یا آن کلیسا نیست، بلکه در ذهن ِ جستجوگر، در اعتماد به شعور و فکر خویشتن، در فهم، درک و حل شخصی مسائل و برتر از همه در احترامِ به قوانین آفرینش نهفته است"، راه را برای تعریف ِ مذهب کیهانی می گشاید .

        وی چاره ی نهایی بشر را در پناه بردن به مذهب ِ کیهانی می داند:" انسانها اینک به سومین مرحله از تجربه ی مذهبی ِ خویش وارد می شوند: مذهب ِ کیهانی. دانشِ انسان ِ امروزی که هر روز دامنه ای وسیعتر می یابد جهانی را به او می نمایاند که از هزاران میلیارد ستاره تشکیل شده است، ستارگانی که هر کدام از آنها چندین برابر سیاره ی ما عظمت دارند، ستارگانی که صدها سال طول می کشد تا نورشان به چشم ما برسد. در چنین جهانی، آدمیزاده باید شرمنده باشد از این که به او بگویند که رفتارش را از بیمِ کفر یا به امید پاداش تنظیم کند. و آیا برای خداوند عالَم هم، که خالق همه ی این شگفتیهاست اهانت آمیز نیست که به سطح ناچیز ِ موجودی انسان وار تقلیل داده شود؟ نبوغ ِ مذهبی ِ اصیل، همواره با این مفهوم دیانتِ کیهانی عجین بوده است و... شاید روزی فرا رسد که دانشمندان و اهل علم بتوانند آنچه را که پیشوایان مذهبی نتوانسته اند انجام دهند به مرحله ی تحقق نزدیک سازند؛ دریدن و فرو کشیدن پرده ها و سد و بندهایی که بین نژادها و ملل و کل جهان وجود دارد."

با مطالعه چنین ایده های نابی، مناسب دیدم که این کتاب را در این مجال معرفی کنم، که این کتاب در حقیقت سفر به دیگر سو است و نماینده ی تفکری است که در آن بشر - چه عامی و چه عالم، چه شرقی و چه غربی- زیبا و آگاهانه می تواند در اندیشه ی بشریت باشد و سعادت و سلامت را برای همگان بخواهد.

+ نوشته در  87/02/07ساعت 22  توسط | 

تصمیم دارم در سلسله مطالبی تحت  عنوان " اینجا امریکاست" به بازگویی مطالبی بپردازم که در اینجا با آنها مواجه می شوم.

یکی از اساتید برجسته در دانشگاه ما واحدی درسی ارائه کرد که محل تشکیل آن در شهری به نام Richland است که دو ساعتی از شهری که ما در آن زندگی می کنیم فاصله دارد. کسانی که می خواستند این واحد را بگذرانند باید به مدت دو هفته به یکی از مراکز تحقیقاتی ملی امریکا که در این شهر واقع است می رفتند. جهت اطلاع عرض می شود که در امریکا چندین مرکز بزرگ تحقیقاتی وجود دارد که با بودجه دولت اداره می شوند و به دلیل اهمیت آنها تحت سیستمهای امنیتی بسیار قوی نیز کنترل می شوند.

من هم که وسوسه شده بودم کار با این استاد برجسته چینی الاصل را تجربه کنم به صورت اینترنتی این واحد درسی را ثبت نام کردم. فردای آن روز از طرف مدیر دپارتمان مطلع شدم که "دانشجویان کشورهای سوریه، ایران، کوبا، کره شمالی و سودان" اجازه حضور در این مرکز تحقیقاتی را ندارند و  به همین دلیل من امکان گرفتن آن درس را ندارم و اینکه او از این مساله بسیار متاسف است. در لحظاتی که مدیر در حال گفتن این حرفها بود اشک توی چشماش حلقه زده بود.... 

پانوشت: لطفا اسامی کشورهای مذکور را با ایران مقایسه کنید. آیا شباهتی-تاریخ و فرهنگ و ...- هست؟ چه بخواهیم چه عارمان بیاید در دنیای امروز ما را با سودان مقایسه می کنند و مثلا چین را با امریکا. بماند تا در مورد چینی ها برایتان بیشتر بنویسم.

+ نوشته در  87/02/06ساعت 17  توسط | 
"چون قرار شده به زودی به لیست وبلاگی های شارنیوز اضافه شوم، از باب ارباب و رعیتی نیز که باشد باید در مدح آنان چیزی بنویسم!!"

تقریبا سال گذشته بود که برای اولین بار اسم شارنیوز را شنیدم. یکی از فامیلهای قدیمی از سوئد تماس گرفته بود و با آب و تاب درباره این سایت خبری -که من تا به آن روز حتا اسمش را هم نشنیده بودم- صحبت می کرد. با خود می اندیشیدم که این جماعت علاف و مرفه خارج از کشور چون فیلشان یاد هندوستان می کند از سر بی تکلیفی و بی دردی به چه چیزها که مشغول نمی شوند....

و اما امسال، شار نیوز را بیشتر از هر دوستی می بینم و مقدم بر هر وبسایتی به آن سر می زنم و بسان انجام امری حیاتی هر روز لااقل ۴ بار به نشانی مجازی اش روی می آورم. آخر شار نیوز چیزی دارد و از چیزی می گوید که در بزرگترین ِ دیگران چون CNN هم نمی توان یافت.

 ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار                   ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

هر چند دیر به دیر بروز می کنند و در شارنیوز تنها خبری که نمی شود دید خبر خوشایند است- که البته در این مورد تقصیری به گردن آنان نیست که اصولا خبر خوش در زمانه ما وجود خارجی ندارد!- اما باز هم دیدارش دیدار نزدیکترین افراد به خانه پدری است....

این نوشته به حق به آنانی تقدیم می شود که با استفاده از  اندکی فضای مجازی قلوب صدها نفر را به هم پیوند داده اند. آرزویم عزت شماست....

+ نوشته در  87/02/06ساعت 16  توسط |