تبليغاتX
باران

خوب به سلامتی این هم تابلوی ۱۵ کیلومتر مانده تا سقز... چه سفر خوبی داشتم. توی یکی از شیبها ماشین جلوتر از من خیلی داشت کند می رفت. منم که زیر پام آر.دی داشتم نمی خواستم ماشینو به نفس نفس بندازم. پس یک نگاه به عقب، یه نگاه به ماشینهایی که از جلو می اومدن: خلوت خلوت و همه جا امن و امان. چراغ راهنما زدم و شروع به سبقت گرفتن کردم اما یه دفعه.... 

یه دفعه یه موجود بزرگ پر سر و صدای غول پیکر به سرعت به من نزدیک شد. در چشم به هم زدنی به ما رسیده بود و می خواست سبقت بگیره. با سرعت می خواست رد بشه که تازه هم من و هم اون متوجه شدیم که من دارم سبقت می گیرم! به همین خاطر با غرش و سر و صدا پیچید توی خاکی و بدون اینکه سرعتش رو کم کنه از همون خاکی طرف چپ جاده از ما سبقت گرفت و به داخل جاده برگشت و در طرفه العینی ناپدید شد.

تا چند ثانیه از اتفاق عجیبی که حسابی من و راننده جلویی رو ترسونده بود گیج بودم. هنوزم باورم نشده بود هیچ تصادفی صورت نگرفته. حالم که یه ذره سر جا اومد مفهوم 3f به یادم اومد. تا حالا اونقدر باهاشون درگیر نبودم. یادمه خیلی زیاد از دستش عصبانی بودم اما چکار می شد کرد؟!

یه دفعه با خودم شروع به فکر کردن کردم (که ایکاش نمی کردم و فقط یه خاطره خوش برام باقی می موند!). از خودم پرسیدم:  چرا منتظری؟! مگه تو از حق و حقوق خودت خبر نداری؟ اگه تویی که اسمتو گذاشتن تحصیلکرده این جامعه حق خودتو ندونی از کی میشه انتظار داشت؟ بجنب! باید کاری کرد...

چند کیلومتر بیشتر به پلیس راه نمونده بود. اگه می تونستم بهش برسم می شد بدمشون دست پلیس و این آخر خوش یک ماجرای بد می شد. سرعت ماشین رو زیاد کردم. سعی می کردم با رعایت قانون و بدون اذیت کردن بقیه راننده ها ـ اگه اینجوری نبود چه فرقی داشتم با اونی که دنبالش بودم؟ـ سبقت بگیرم و به ماشین پرنده برسم. به هر حال باید کمک می کردم در چنگال قانون!! اسیر بشه (نمی دونستم قانون تو قاشق و بشقابش مونده چه برسه به چنگال).

۳۰۰-۴۰۰ متر بیشتر به پلیس راه نمونده بود که گرفتمش. خودم هم تعجب می کردم چطوری تونستم بگیرمش. احتمالا این اواخر سرعتش رو کم کرده بود. اونایی که پلیس راه سقز رو دیدن می دونن که عرض جاده در پلیس راه اونقدر کوچیک می شه که با یه ماشین میشه بستش. همین کارو کردم. جلو پاسبان پلیس راه گاز دادم و دقیقا موقعی که ماشین قاچاق خواست رد بشه پیچیدم جلوش و با طول ماشین عرض ورودی جاده به سمت داخل شهر رو (که راست و چپش با بلوکهای سیمانی احاطه شده)بستم. راننده ماشین ترمز سختی کرد و داد زد چیکار می کنی احمق؟!! کم کم پشت سر ما انبوه ماشینهایی شد که به دلیل بسته بودن راه نمی تونستن رد شن جمع شده بودند. همه کنجکاویشون گل کرده بود ببینن چه خبره! با عصبانیت از ماشین پیاده شدم و در حالیکه رو به پلیس راه می رفتم داد زدم "احمق تویی که یه جاده رو به گند کشیدی". همین موقع بود که سرنشین یکی از ماشینهای عقبی سرشو از پنجره در آورد و فریاد زد: حق داره بنده خدا! نمی دونین تو جاده چه جوری می روندن! با شنیدن این جمله احساس کردم حمایت مردم (بخوانید افکار عمومی) رو هم دارم. همین منو بیشتر حق به جانب کرد.

تا این رو گفتم افسر دم در که فهمیده بود ماجرا از چه قراره رو به ماشین داد زد پیاده شین ببینم(سه نفر تو ماشین بودن)! گواهینامه تونم بیارین عوضی ها! راننده و سرنشین ماشین قاچاق خواستن یه ذره چک و چونه بزنن اما به نظر نمی رسید با وجود جمعیت کسی بخاد کوتاه بیاد.

من فکر می کردم آخر ماجرا با پیروزی قاطع من به پایان رسیده (و  من با یک ژست روشنفکر مآبانه فکر می کردم با تکیه بر قانون! به مردم آموزش!! دادم چه جوری حقشونو بگیرن)، هر چند همون موقع هم از اینکه پلاک ماشین رو یادداشت کنن تا بعدا انتقام بگیرن می ترسیدم.

اما ناگهان ماشین 3f نعره ای کرد و در حالیکه دو نفر از اون پیاده شدند و در دو جهت مخالف با تمام وجود شروع به دویدن کردند دنده عقب گرفت. سپس با تمام سرعت وارد جاده فرعی که پلیس راه رو دور می زنه شد و از اونور پلیس راه در اومد و از اونجا دور شد. به همین سادگی! جالب آنکه یه سریاز دنبال دو نفری که فرار کرده بودند افتاد که قبل از حتا ۱۰ قدم دویدن بی خیال شد! جالبتر آنکه افسر پاسگاه هم که اسلحه به کمر داشت با سنگ (باور کنید سنگ) چند لحظه افتاد دنبال ماشین و پس از پرتاب چند تا سنگ و نثار کردن چند فحش رکیک آبدار بی خیال موضوع شد! علی موند و حوضش!!!

اونقدر از رفتار پلیس راه متعجب بودم که با دیدن اون صحنه ها نا خود آگاه خنده ام گرفت. هیچ کاری (تاکید می کنم هیچ کاری) نمی تونستم انجام بدم. به آرامی سوار ماشین شدم و راه افتادم.

چند صد متر از پلیس راه  دور نشده بودم که احساس کردم یکی دنبالمه. آینه رو که نگاه کردم دیدم همون 3f داره از پشت سر با سرعت به من نزدیک میشه....

+ نوشته در  87/08/29ساعت 17  توسط | 

تابستان ۸۶ بود. کلی کار کرده و زحمت کشیده بودم که جواب داور مقاله ای رو که نوشته بودم آماده کنم. تازه یکی دو هفته بود پستش کرده بودیم که صبح زود استاد راهنمام از سنندج تماس گرفت که مقاله تایید شده و در شماره بعدی مجله چاپ میشه. انتهای آرزوهام بود. من "مثلا" تونسته بودم علم رو یک قدم به پیش ببرم. بالاخره بعد از بیست و اندی سال غذا و سالاد خوردن و لباس هدر دادن و پول پدر و مادر رو خرج کردن من تونسته بودم اولین اثرم رو در دنیای علم چاپ کنم. خونه رو هم برای چاپ مقاله ام رو سرم گذاشته بودم که فلان کردم و فلان. چند روزی به همین منوال گذشت تا استاد راهنمای بنده که به اندازه من -شاید هم بیشتر- از چاپ مقاله در چنین مجله معتبری خوشحال بود به من زنگ زد و بنده رو به سنندج احضار کرد. همون موقع هم بود که پیشنهاد داد برای دوره دکترا هم می تونم باهاش کار کنم. خلاصه دوران ماه عسل من با استاد راهنمام شروع شده بود. دورانی که پس از جنگ و جدلهای فراوان شروع شده اما در حقیقت تنها آرامش قبل و پس از طوفان بود. دوباره چند ماه بعد درگیری شروع می شد. فکر می کنم مقصر من بودم. هیچوقت اونقدر که او می خواست مطیع نبودم!

طبق قوانین جدید باید نویسنده های مقاله طی یک نامه رسمی به مجله ای که مقاله در اون چاپ می شه تعهد هایی در مورد قوانین کپی رایت بدهند. امضای من هم لازم بود. بنابراین من که در اون موقع با تبلیغات فراوان خودم رو یک دانشمند نوپا به خونه معرفی کرده بودم تونستم با قیافه حق به جانب سویچ ماشین رو از پدرم برای سفر به سنندج بگیرم. کسایی که اون جاده رو رفتن می تونن تصور کنند پدر من چقدر از اینکه سویچ ماشین رو به من که یکی دو سال بیشتر نبود گواهینامه گرفته بودم می داد نگران بود. منی که خیلی کم رانندگی می کردم و  به خاطر درس خوان بودن و بچه مثبت بازیهام (که حال همه از جمله خودم رو هم به هم می زنه) به هر حال نزد همه و از جمله فامیل مقبولیتی داشتم! به همین دلیل شک نداشتم از لحظه ای که از خونه خارج می شدم تا لحظه ای که بر می گشتم همه نگران بودند تا نکنه برای من اتفاقی بیفته. شاید هم نگران این بودند که نکنه من برای عابران و ماشینهای دیگه اتفاقی به وجود بیارم!

به سنندج رفتم و یه روز رو اونجا موندم و به کارهایی که باید پرداختم. تصمیم داشتم روز بعدش صبح زود برگردم. صبح روز بعد قبراق و سر حال از خواب بیدار شدم و به سمت سقز راه افتادم. خوشحال و خندان از اینکه بالاخره دانشمند شدم و اینکه چه افقهای جدیدی که به روی من باز شده، متین و موقر در جاده رانندگی می کردم. حواسم به عقب و جلو بود. تقریبا حواسم به تمام جاده بود. آهنگ گوش می دادم و از صفای جاده! لذت می بردم. چون می دونستم خونه نگرانند دقتم رو دو برابر کرده بودم. خودم هم کم کم داشت از رانندگی خودم خوشم میومد. توی راه همه اش به این فکر می کردم که برسم خونه با آب و تاب از رانندگیم تعریف کنم تا هم خیالشون راحت بشه (علاج واقعه بعد از وقوع) و هم برای دفعات بعدی آنقدر نگران این جاده لعنتی نباشند.

خوب به سلامتی این هم تابلوی ۱۵ کیلومتر مانده تا سقز... چه سفر خوبی داشتم. توی یکی از شیبها ماشین جلوتر از من خیلی داشت کند می رفت. منم که زیر پام آر.دی داشتم نمی خواستم ماشینو به نفس نفس بندازم. پس یک نگاه به عقب، یه نگاه به ماشینهایی که از جلو می اومدن: خلوت خلوت و همه جا امن و امان. چراغ راهنما زدم و شروع به سبقت گرفتن کردم اما یه دفعه.... 

(مطلب طولانی شد بقیه اش رو در پست بعدی می نویسم.) 

+ نوشته در  87/08/24ساعت 12  توسط | 

راستش، "امید" نهفته در شعر زیر بیشتر از جنبه عاشقانه آن خود را به من نمایاند. در این زمانه نامراد، شنیدن و خواندن چنین اشعاری بر می انگیزاند که شاید بتوان دل به فرداها بست.  

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشه فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوی شب را

همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها عود می سوزند

همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند

همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند

همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند

همین فردای افسون ریز رویایی

همین فردا که راه خواب من بسته است

همین فردا که روی پرده پندار من پیداست

همین فردا که ما را روز دیدار است

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست

همین فردا همین فردا

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است

به هر سو چشم من رو میکند فرداست

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناری ها سرود صبح می خوانند

من آنجا چشم در راه توام ناگاه

ترا از دور می بینم که می ایی

ترا از دور می بینم که میخندی

ترااز دورمی بینم که می خندی و می ایی

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خویش خواهم دید

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید

وگر بختم کند یاری

در آغوش تو

ای افسوس

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

                                                                "فریدون مشیری"

+ نوشته در  87/08/24ساعت 11  توسط | 

ماشینهای حمل قاچاق یا به اختصار 3f ها کم کم در حال بازکردن فصلی برای خود در تاریخ و فرهنگ این مرز و بوم هستند! کمتر کسی از ما هست که در طی چند سال اخیر از اونها ندیده و نشنیده باشد و از خودش هزاران بار نپرسیده که چرا هنوز و هنوز کوچه ها و خیابانهای سقز جولانگاه رانندگانی است که به وحشیانه ترین شکل ممکن به ترکتازی در آنها مشغولند و خیابانها رو با .... اشتباه گرفتن. علامت ... یا سه نقطه گذاشتم به این دلیل که هر چقدر فکر کردم هیچ جا را در دنیا نیافتم که در آن به شما اجازه دهند به هر طریقی که دل تنگت خواست برانی و بکشی و داغان کنی و کسی هم کاری به کارت نداشته باشد. حداقل اینکه نتوانند برای مجازات دستگیرت کنند. چون چنین مکانی در دنیایی غیر از اطراف ما وجود خارجی ندارد طبعا اسمی هم ندارد و ناگزیر من ... گذاشته ام. شاید در آینده مردم دنیا در صورت وقوع پیامدهای مشابه به جای ... از عبارت "کوچه و خیابانهای سقز" استفاده کنند.

با وجودیکه همه از 3f ها آسیب دیده و از عدم کنترل شدن آنها ناخشنودیم اما من به یاد ندارم و یا ندیده ام که مردم سقز مثلا با امضای نامه یا طوماری به طور هماهنگ و مثلا با اقدام شورای شهر (که من واقعا از اقداماتشان در این زمینه بی اطلاعم) از مسئولان نظامی و انتظامی بخواهند با این مساله برخورد قاطع داشته باشند. به هر حال امنیت جانی اولین خواسته هر انسان برای زندگی است و انتظار تامین امنیت از جانب مسئولان زیربط انتظار نابجایی نیست.

رسانه های کردی نیز به این مساله بی تفاوت بوده و بسیار از آن غفلت کرده اند. به طور مثال در مصاحبه شارنیوز با فرماندار سقز حتا یک بار از این مساله سوالی به میان نیامد که مثلا "فرمانداری برای مقابله با رانندگان این خودروها چه اقداماتی انجام داده است؟" تا مردم را با پاسخهای مقام دولتی آگاه کنند. درحالیکه ما به تجربه قدرت اینترنت را دریافته ایم وبلاگها و خبرگزاریهای کردی می توانند با تجزیه و تحلیل این مسایل و قرار دادن آنها در وبسایتهایی مانند "بالاترین" باعث ایجاد آگاهی عمومی نسبت به این مساله شوند.

از نگاهی دیگر، قاچاقچی گری پیامد وجود بیکاری در جامعه است. هر چند که بیکاری را می توان عامل گرایش به شغلهای کاذب (سیگارفروشی) و غیر قانونی مانند قاچاقچی گری در نظر گرفت اما هیچگاه نمی توان این نکته را که رانندگان سواریهای 3f به دلیل بیکاری با جان آدمها به مانند گوسفند قربانی رفتار می کنند توجیه کرد.

این چند خط را نوشتم تا مقدمه ای باشد برای تعریف ماجرای من و 3f که در جاده سنندج-سقز در یک روز تابستانی اتفاق افتاد و در پست بعدی به روایت آن خواهم پرداخت. اتفاقی که درسهای زیادی به من آموخت... یکی آنکه هیچوقت با 3f درنیفت!!!

+ نوشته در  87/08/16ساعت 18  توسط | 

ئه‌وا لێره‌ 

له‌ ئاسانه‌ و ڕووگه‌ی هه‌زار هیوای مرۆڤ 

ژیان شانۆی مه‌رگه‌ساته

‌ 

ئه‌وا لێره‌ 

له‌ باژێڕی پاره‌ و گیرفان 

درۆ یاسا 

ئه‌وین دراو 

خۆشه‌ویستی و ڕاستی قاته

 

ئه‌وا  لێره‌ 

له‌م وڵاته‌ بێ به‌هاره‌ 

ئاسمان وو مانگ وو ئه‌ستێره‌ ڕه‌نگ بزرکاو

مه‌ل غه‌واره‌ 

ئه‌م وڵاته‌ ڕێبه‌ندانی خاکه‌لێوه‌ و  

گه‌لاوێژی به‌فرانباره‌ 

نه‌ قاسپه‌ی که‌و 

نه‌ بژوێن وو چیا و کانی 

نه‌ سه‌مای دارستانی چڕ

له‌ ئاوێنه‌ی چه‌ما دیاره‌

 

ئه‌وا لێره‌ 

له‌ به‌ژی به‌ به‌ژن بڕاوی سه‌رمایه‌ 

مرۆڤایه‌تی بێ بایی 

ژین سه‌ودایه‌ 

لێره‌ هێشتا 

سوڵتان سێبه‌ری خودایه‌ 

هێشتا ده‌وری کڕنۆش وو شا و باره‌گایه 

به‌ بارسایی دار وو به‌ردی ئه‌م دنیایه‌ 

جیاوازی

 وا له‌ نێوان مرۆڤایه‌ 

 

ئه‌وا لێره‌ 

له‌م دوورگه‌یه‌ ، له‌م زیندانه‌ 

له‌م وڵاته‌ بێ ئاسمانه‌

 گۆنای گوڵه‌ کۆچه‌ره‌کان زه‌رده‌په‌ڕه‌ و  

هێشتا مرۆڤ

 هه‌ر ده‌ساژۆی ژه‌مێک نانه‌ 

 

ئه‌وا لێره‌

 له‌م وڵاته‌ پڕ داوه‌ڵه‌

 نه‌ زه‌رده‌ی لێو، نه‌ پێکه‌نین

 هه‌موو ته‌وێڵێک

 دۆژه‌نگه‌

 لێره‌ مرۆڤ

 ده‌سه‌مۆی خوای یاسای نوێیه‌

 نه‌ گۆڕان وو نه‌ سه‌ر هه‌ڵدان

 گه‌رووی ڕاپه‌ڕین ، بێ ده‌نگه‌

 

 ئه‌وا لێره‌

 له‌ مه‌ڵبه‌ندی خوێناوو ئاره‌قه‌ و دڵۆ

 ئه‌وه‌ی ورگی زه‌لام تر بێ

 به‌ پێز تره‌

 له‌م خاکه‌ سه‌ر لێ شێواوه‌

 گیرفان له‌ دڵ

 نه‌زان له‌ هۆزان وو زانا

 سه‌گ له‌ ئینسان

 به‌ڕێز تره‌

 

هاوینی 1998 ئۆتاوا - کانادا

حه‌سه‌ن شافێعی

www.40cheme.org

+ نوشته در  87/08/10ساعت 23  توسط | 

انتخابات ریاست جمهوری امریکا تا چند روز دیگر برگزار خواهد شد و چنانچه رخداد عجیب و غریبی اتفاق نیفتد و جمهوری خواهان حقه تازه ای را رو نکنند انتخاب باراک حسین اوباما جوان کنیایی الاصل زاده امریکا حتمی به نظر می رسد. بحث در اینجا در مورد شیوه هایی که جمهوری خواهان ممکن است به کار ببندند تا در آخرین روزها ورق را به نفع خود برگردانند نیست چرا که معتقدم بسیاری از آنان نیز مجاب شده اند که اوباما بسیار بهتر از مک کین خواهد بود چنانچه اظهارات چندی پیش "کالین پاول" وزیر سابق دفاع امریکا و حمایت وی از نامزد حزب دمکرات آب سردی بود که بر پیکره حامیان مک کین ریخته شد. در حالیکه خانواده های کلینتون و کندی به مراتب حمایت کامل خود را از نامزدی اوباما و لیاقت وی برای تکیه بر مسند قدرتمندترین مرد جهان اعلام کرده اند، چنین حمایتی از ناحیه جمهوری خواهان کمتر صورت گرفته است. پس فرض را بر این می گذاریم که اوباما برنده انتخابات پیش رو است.

بحث اصلی آن است که بر خلاف بسیاری از نویسندگان وبلاگها، که انتخاب اوباما را به دلایل متعدد از جمله افریقایی-امریکایی بودنش به نفع مستضعفین جهان می دانند و وی را دارای تفکر انسانی تری معرفی می کنند، من مابین باراک اوباما و هر کاندیدای دیگر نامزدی ریاست جمهوری در مورد موضوعات خارجی تفاوتی حداقلی قایلم. شاید این گفتار را اشتباه پندارید و برای اثبات آن به دوران کلینتون اشاره و بخواهید آن را با دوران بوش مقایسه کنید؛ با این حال یاداوری این نکته ضروری است که بیل کلینتون نیز در مقاطعی مانند جنگ با صربستان دستور حمله به قلب اروپا را صادر کرد.

آنچه عامل تفاوت میان نامزدهاست، بیشتر به مسایل داخلی بر می گردد. نوع نگاه آنها به مساله بیمه های درمانی، برنامه برای افزایش یا کاهش مالیات و کلا اوضاع اقتصادی در صدر آنها قرار دارد. اما در مورد سیاستهای خارجی تنها روش فرق می کند و اهداف برای طرفین یکسان است. مثلا با وجودیکه اوباما وعده خروج ۱۶ ماهه نیروهای امریکایی از عراق را می دهد، همزمان به اسراییل می رود و از ایران و جنگ با آن برای رضایت لابی های یهودی سخن می گوید و حتا مستقیما به حمله به ایران اشاره می کند.

مساله دیگری که تفاوت سیاست خارجی بین دموکراتها و جمهوریخواهان را به حداقل می رساند آنکه در امریکا دولت از گروههای کارشناسی متعدد و زبده ای استفاده می کند که تعداد کارشناسان آنها گاه به صدها تن می رسد. از آنجا که نظرات برپایه های کارشناسی استوار است در زمان حکومتهای مختلف نیز (درست مخالف ایران) برعکس نمی شوند و یا به خاطر جانبداری از حزبی تغییر نمی کنند و منفعت ضرر و ضرر منفعت نمی شود. به عنوان مثال در مورد مساله ایران دقت کنید که خواست طرفین دموکرات و جمهوری خواه از ایران یکی است (سیاستمداران امریکایی به این باور رسیده اند که یک ایران اتمی برای آنها و منافعشان بسیار خطرناک خواهد بود) اما شیوه های دو حزب عمده برای برخورد با مساله تا حدودی فرق می کند.  اوباما معتقد به مذاکره رودررو و در صورت عدم موفقیت اعمال سخت ترین تحریمها بر علیه ایران (در حد قطع صادرات بنزین و حمله نظامی) است اما دیگر جناح به عدم مذاکره رودررو نیز به عنوان تحریمی علیه حکومتهای یاغی (از دید آنها) مانند ایران می نگرد.

بنابراین، من امیدوار نیستم که ملتهای دیگر بتوانند با تغییر رییس جمهور امریکا از یکی به دیگری که در همان نظام پرورش یافته و قواعد ماندن را به خوبی آموخته است به احقاق حقوق خود نایل آیند. راه چاره، باور به نیروهای خودی، بسط آزادیهای انسانی، توسعه سیاسی و اقتصادی و شایسته سالاری در همه زمینه ها در داخل است تا به تقویت قدرت چانه زنی و امتیاز گیری در صحنه های بین المللی مبدل شود.

+ نوشته در  87/08/08ساعت 16  توسط |