تبليغاتX
باران

دانشگاه کردستان و پیام نور سنندج درس دادم، تهران هم یکی دو جا به عبارتی کمک استاد (حل تمرین) بودم. همیشه رابطه ام با دانشجوها عالی بود و همیشه از همراهی باهاشون خیلی لذت بردم. به همین خاطر شک نداشتم که بهترین کاری که می تونم انجام بدم اینه که استاد دانشگاه بشم (به نظرم سخت ترین کار روی زمین معلم مدرسه ابتدایی بودنه، بعدش راهنمایی و بعدش دبیرستان اما خب دانشگاه خیلی راحت تره!). هر وقت هم کسی کنجکاوی می کرد که می خوام چکاره بشم ابایی نداشتم که علاقه ام رو به تحقیق و تدریس ابراز کنم.

اینجا رفتار استاد و شاگرد خیلی متفاوته. ترم اول هم که تو آزمایشگاه درس می دادم ارتباط برقرار کردن هم برام سخت بود. ضمن اینکه مطلقا از احترام استاد و شاگردی خبری نیست. معلم پیش ما محترم و تعلیم پیش ما مقدسه اما اینجا معلمی یک حرفه است مثل همه حرفه های دیگر. تطابق با دانشجویانی با فرهنگی کاملا متفاوت با این زبان دست و پا شکسته ای که ما حرف می زدیم کار خیلی سختی بود و هست، به همین خاطر مطمئن شده بودم که بعد از تحصیل ترجیح می دم در یک موسسه تحقیقاتی کار کنم تا اینکه وقتم رو با دانشجوهایی از جنس این جماعت سر کنم. کلا از تدریس زده شده بودم.

کم کم روشم رو عوض کردم و سعی کردم ارتباط بهتری با دانشجوها برقرار کنم. خیلی هم سعی می کردم که تا حد امکان آزمایشگاه کسل کننده نشه و روی چیزای بیخود اصرار نکنم، در عین حال وجدانم هم اجازه کم کاری نمی داد... ترم پیش ارزیابی که از من انجام شده بود بیشترین رشد رو نشان می داد. توی گزارش کارهای بچه ها هم می خوندم که خیلی ها از مقدار چیزایی که تو آزمایشگاه یاد می گیرن رضایت داشتن. با وجود فضای مایوس کننده کم کم داشتم نشانه های مثبتی رو می گرفتم.

امروز بعد از امتحان پایان ترم آزمایشگاه، یکی از دانشجوها اومد و گفت: تو معلم خیلی خوبی هستی، ممنون. اینو گفت و رفت. باور نمی کردم آزمایشگاه و نوع رفتار من باهاش انقدر براش مهم بوده باشه که به کاری که من تو آزمایشگاه انجام دادم فکر کنه و نمره بده. حسابی گرم شدم! دومی که باهاش میانه خیلی خوبی هم نداشتم، موقع رفتن گفت: خیلی این ترم برامون زحمت کشیدی، می خواستم ازت تشکر کنم! باورم نمی شد همچین چیزی گفته باشه. فکر می کردم هر وقت منو می بینه به این فکر می کنه که کی از شرم خلاص میشه!

این حرفها حسابی امیدوارم کردن. به نظر می رسه حتا اینجا هم میشه از درس دادن لذت برد...

****

پانوشت: نمی دونم چرا وقتی داشتم این متن رو می نوشتم صورت آقای سیدیان از خاطرم محو نمی شد. احساس می کنم خیلی چیزا از تجاربش داره که همه اش رو یه روزی، یه جایی به من یاد بده...

+ نوشته در  88/02/09ساعت 10  توسط | 
متن زیر ادامه ای بر نقد : دکتر حسابی و سفره هفت سین... است که از وبلاگ "بارباما" برداشته ام و آخرین مطلب از این سری خواهد بود. با این وجود از دید من بهترین متن را در نقد چنین پدیده هایی "احمد شریعتی" استاد فیزیک دانشگاه الزهرا تهران در آخرین شماره ماهنامه انجمن فیزیک ایران به رشته تحریر در آورده است که مانند تمام متنهای دیگر ایشان بدون غرض ورزی و بسیار علمی نوشته شده است.
*****
 
دکتر حسابی

یکی از پدیده های جامعه ی امروز ما، پدیده ای است به نام ایرج حسابی! ایرج حسابی فرزند "دکتر حسابی". من نمی دونم چرا جامعه ی فیزیک ایران روش "بی اهمیت شمردن" رو برای مقابله با این آدم انتخاب کرده، اون هم در حالی که این هی می ره توی صدا و سیما و دروغ ها و تخیلاتش رو تحویل مردم می ده و مردم هم باور می کنند، چون همیشه مردم ما دوست دارند یه قهرمان داشته باشند و بهش ببالند حالا می خواد تو وزنه برداری باشه یا فیزیک فرقی نمی کنه.
من سال هاست روند تدریجی رشد تخیلات این آقا رو دنبال می کنم. دیده ام که چند کتاب هم منتشر کرده پر از دروغ و موفق هم بوده در جلب مشتری. زمانی که "دکتر حسابی" زنده بود و در دوران بسیار پیری این آقا، پدر عزیز رو روانه ی تلوزیون و رادیو کرد و ایشان رو کرد پدر علم فیزیک ایران. بعد هم گفتند که ایشون یه نظریه ی مهم دارند با عنوان "نظریه ی بی نهایت بودن ذره". ما هم بچه مدرسه ای بودیم و در رویای فیزیک و قلبمون تپید که وای دکتر حسابی چقدر مهمه!  گفتند که یک بار هم اینشتین رو دیده و براش پای تخته توضیح داده و اینشتین هم تعریف کرده!!!! بعد ها فهمیدیم که اصلا نظریه ی مهمی نبوده و حتا مشکل داشته. اگر حسابی اهمیتی داره به خاطر نقشش در تاسیس دانشگاه تهرانه.
اما به تدریج پس از مرگ حسابی، تخیلات پسر عزیز اوج گرفت و من نمی دونم چرا کسی جلودارش نیست. پارسال شنیدم که گفته پدرم با اینشتین نظریه ای گذرونده!! اینقدر این آدم به کارش وارد هست که چیزی نگه که فیزیک پیشه های کشور یقه اش رو بگیرند. مثلا همین جمله اش: "نظریه گذروندن" یعنی چی؟ اگر می گفت نظریه دادند که همه اعتراض می کردند کدوم نظریه؟ اما ایشون اینقدر باهوش هستند که یه چیزی بگند که هم مردم رو گول بزنه و فکر کنند حسابی در حد و حدود اینشتین بوده، هم اگر فیزیک پیشه ها اعتراض کردند بگه منظورم اینه که کارش رو به ایشون نشون داده!!
 دو سال پیش روزنامه شرق مصاحبه ای از ایشون رو چاپ کرد. معلوم شد که به اسم تاسیس موزه ی حسابی و کارگاه اختراعات و ... کلی وام های کلان از بانک ها گرفته و بانک ها هم دیگه صداشون دراومده. ایشون هم در همون مصاحبه گفته بودند، این خیلی بده که در کشور ما چنین دانشمندی کم اهمیته و ... بودجه برای این کارها نمی دهند (نقل به مضمون). اینقدر از این حرف ها درباره ی پدرش به هم بافته که مردم هم کم کم باورشون شده که حسابی در پیشبرد فیزیک بسیار موثر بوده. یادمه یه بار با سامان رفته بودیم تو یه مدرسه در اطراف فردیس کرج برای دانش آموزها درباره ی فیزیک حرف بزنیم. سامان در بخشی از برنامه از بچه ها خواست اسم چند فیزیک دان (فیزیک پیشه) ی معاصر رو بگند. همه گفتند اینشتین!! بعد گفت اون که مال صد سال پیشه، جدیدها رو بگید. بعد، کلی از بچه ها گفتند: پروفسور حسابی!!  (حالا بحث استاده از واژه ی پروفسور در زبان فارسی باشه برای یه یادداشت دیگه)
چند روز پیش جملات جدید ایشون رو شنیدم. البته نقل قولی بود که یه نفر تو فامیل کرد. گفت در رادیو در مصاحبه ای با ایرج حسابی شنیده. این فامیل ما با افتخار می گفت: ایرج حسابی ار پدرش نقل کرده که آره ببین حسابی کی بوده. یه بار اینشتین موقع سال نو خونه ی حسابی بوده!!! بعد اینشتین گفته به به شما چه مراسمی دارید. حسابی براش ساز ایرانی هم زده و کلی از ساز ایرانی گفته. بعد حسابی نارنجی رو انداخته توی آب برای هفت سین و گفته ما جند هزار ساله که این کار رو می کنیم و نارنج کلی چرخ می زنه در آب، مثل زمین. بعد اینشتین گفته وای...! شما هزاران سال قبل از گالیله به همون نتیجه که گالیله گفته بود رسیدید!!!
کلی عصبانی شدم از شنیدن این روایت. دوستان فیزیک پیشه می گند هرچی به این آدم کمتر اهمیت بدی بهتره. اما من با این نظر مخالفم. این آدم شغلش (مثل پدر پسر شجاع)، "پسر پروفسور حسابی" است. راه گذرون رندگیش هم اینه که از خودش دروغ ببافه و هی بگه پدرم گفته و با بزرگ کردن پدرش خودش هم بزرگ بشه.
 من فکر می کنم جامعه ی فیزیک ما باید این آقا رو بزنه زمین، با هر سیاستی که می تونه. تا مردم ما باور نکنند که ما از باهوشترین مردمان دنیا نیستیم و فیزیک پیشه ی در حد اینشتین که هیچ، خیلی خیلی کمترش رو هم تقریبا نداشته ایم، نمی تونیم از توسعه حرف بزنیم. با این دروغ ها ارزش کار دانش پیشه هایی که با زحمت و تلاش زیاد دارند کار می کنند و کشورمون رو بالا می برند، شناخته نمی شه.  و البته مهمه که شناخته بشه چون  این مردم که می گم در حد دولتمردان و سیاست گذارانمون هم هست. جدای از این که اگر مردم رشد فکری و درک واقعی از علم پیدا کنند دیگه هر روز حرف از دانشمندان جوان نمی شه زد.


پ.ن: اگر متن خیلی لحن مودبانه ای نداره، از همه تون عذر می خوام. ولی به خاطر خود این موضوع چاره ی دیگه ای نداشتم، تازه این متن بارها ویرایش شده.

***

لینک: http://barbamama.persianblog.ir/post/155

+ نوشته در  88/02/06ساعت 7  توسط | 

 

 

مطلب زیر را از "یک لیوان چای داغ" گرفته ام. تاکید می کنم نیت از این بحثها نه برای به زیر سوال بردن خدمات روانشاد دکتر محمود حسابی که برای تنویر افکار عمومی و مبارزه با قهرمان سازی های دروغ و خالی از واقعیت -در جهت قلب واقعیت و برای سودجویی- است.

 

 افسانه حسابی

جست و جوی من در گوگل اسکالر به دنبال املاهای مختلف محمود حسابی چیز دندان‌گیری به بار نمی‌آورد. با این همه نظر دادن در مورد این‌که آیا حسابی شخصیت علمی مهمی داشته است را به دوستان فیزیک‌دان واگذار می‌کنم. (نیما جان؟). چیزهایی هم که ازش در خاطرات معاصرانش خوانده‌ام (مثلن خاطرات علی‌اکبر سیاسی) چندان مثبت نبوده است. با این همه مساله من شخص محمود حسابی نیست مساله من قشر تحصیل‌کرده‌ای است که به طرز خستگی‌ناپذیری افسانه‌ها یا اغراق‌هایی که در مورد او گفته می‌شود را برای بقیه ارسال می‌کند.

به عنوان مثال‌ (به خلاصه): وقتی دکتر حسابی کار خودش را به عنوان استاد در دانش‌گاه پرینستون شروع می‌کند (واقعن استاد پرینستون بوده؟) در کشوی میزش یک دسته چک سفید امضاء شده می‌یابد (دقت دارید که یکی از توهمات ثابت جامعه ایران این است که در غرب به استادان چک سفید می‌دهند) و فکر می‌کند که به اشتباه در آن‌جا جا مانده است. سعی می‌کند برگرداند و با این پاسخ مواجه می‌شود که نه این را این‌جا گذاشته‌ایم که اگر شما آخر هفته نیاز به وسیله‌ای داشتید لنگ نمانید!

من بارها این داستان مضحک را توسط ایمیل دریافت کرده‌ام و همیشه از خودم پرسیده‌ام که آیا ارسال‌کننده از خودش نپرسیده که؟
1) هر سازمانی برای هر فعالیتی بودجه مشخصی دارد. این منبع نامحدود برای حسابی از کجا آمده است؟
2) پژوهش‌گر داستان ما قرار بوده آخر هفته چه چیزی بخرد؟ میکروسکوپ اتمی یا شتاب‌دهنده؟ ظاهرا دانش‌گاه‌ها آخر هفته تعطیل هستند ولی بقالی دیوید و شرکا که در آن خیابان بغلی دانش‌گاه پرینستون که کافه‌های خوبی دارد (رجوع به پست قبل) حتمن آخر هفته‌ها از این جور وسایل می‌فروخته که حسابی می‌توانسته برود و بخرد. ضمن این‌که ظاهرن کارپردازی هم در کار نبوده است. خود محقق شخصن چک کشیده و با تامین‌کننده حساب می‌کرده است. گاهی وقت‌ها هم نسیه حساب می‌کرده است.
3) ...

حالا این روزها هم این ماجرای هفت‌سین حسابی خوراک سایت‌ها و ایمیل‌ها شده است که برای هر کسی که با گفتمان فکری و شکل بیان احساسات غربی‌ها (آن هم کسی مثل اینشتن با تربیت آلمانی - یهودی) آشنا باشد بسیار غیرقابل باور و ساختگی می‌نماید. در واقع عناصر این داستان کاملن در چارچوب شناختی-ارزشی-گفتاری فرهنگ ایرانی تدوین شده و بعد به شخصیت‌های غربی نسبت داده شده است. ولی در همین تعطیلات در ده‌ها سایت نقل شده و در ایمیل‌ها چرخیده است.

همان طور که گفتم مساله من انگیزه تولیدکننده این داستان‌ها نیست که کاملا قابل فهم است. افسوس عمیق من از جذابیت این داستان‌ها برای تحصیل‌کردگان جامعه ما است. آیا این نشانه کوچکی از کم‌بود علاقه/دست‌‌یابی به کتاب‌ها و مقالات اصیل و ضد افسردگی فکری (Anti Mind Numbness) در جامعه ما است و یا ضعف بنیادی تفکر انتقادی/تحلیلی بین قشر تحصیل‌کرده و یا نبود Role Model‌های به‌تر و واقعی‌تر برای رجوع کردن؟

پ.ن: نوشته سیما را در این مورد هم بخوانید.

پ.ن2: شاید لازم است مجددن روشن کنم که من نه قصد و نه صلاحیت نظر دادن در مورد شخص دکتر حسابی و عمل‌کردهای او را دارم. لطفا دوستان بحث را به این سمت نکشانند.

 

لینک مطلب:

http://chaay.ghoddusi.com/2009/04/post_966.html

+ نوشته در  88/02/01ساعت 10  توسط |